مریضی
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸  

سلام.

عید قربانتون اگه اعتقاد دارید مبارک باشه.

ما این دو روز تعطیلی رفتیم قایم شهر خونه مادر شوهر .شاعریمنیشخندنمیدونستیم ها:)

جای شما خالی خوب بود ولی هم من هم آریا و هم باباییش سرما خوردیم.

دیگه تو زمستون مسافرت نمیریم قول میدم (البته تا وقتی که خوب شیم.مژه)

آریا هم تا فرصت پیدا میکرد شیطونی میکرد ولی اینقدر منطقی به نکن نکن های دیگران جواب میده که همه میگن این که مراقبه بذار شیطونی کنه.به عنوان مثال تو مهمونی خونه نامزد عمو محسن گلدون شیشه ایو گرفت که ببره بده زن عموش .عموش رفت از دستش بگیره که نیافته برگشته به عموش میگه نواظبم نمیشکنه و عموش هم اجازه داد که ببره.

من اینقدر گلوم درد میکنه نمیتونم آب دهنمو قورت بدم از طرفی از گشنگی دارم میمیرم دوست دارم یه عالمه غذا بخورمافسوس

از جاری کوچیکه خوشمون اومد با اینکه ١٨ سالشه ولی خیلی فهمیده است مثلا چند بار داشتیم از مراسم شب قبلش حرف میزدیم ولی یادمون میرفت که اون هم هست ولی اون به روی خودش نمیاورد من بودم شاید ناراحت میشدم.آریا هم اونو ول نمیکردقلب.

دیگه اینکه میخوام برم پیش یک روانپزشک که در باره چند موضوع کمکم کنه.امیدوارم فایده داشته باشه چون تا حالا نرفتم نمیدونم چه جوریه.

 

 



 
سلام خوشگل مسلا
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۸  

سلام

خوبید .من شرمنده تونم که زود زود مزاحمتون میشمنیشخند

از آریا بگم که کمی فحش یادگرفته و متاسفانه با غریبه ها هم فقط از این جملات گهربار استفاده میکنهنیشخند و ما که نمیدونیم از شرمندگی در مقابل فحش هاش که شامل:گم شو،گه،خفه شو و گوساله چی به مهمون بنده خدا بگیم.البته مامان میگه بزرگ شه درست میشه ایشاللهمتفکر

دیگه اینکه دیروز گیر داد سه چرخه امو بیارم خونه و منم گفتم در صورتی برات میشورم میارم تو خونه گه به در  و دیوار نزنی ولی اون درحالیکه شدیدا" داره گریه میکنه میگه میخو1م با دیوار  تصادف کنم و من هم معلومه که قبول نکردم و اونم با من قهر کرد و اونقدر هق هق کرد که خوابش برد.ماچ

دیگه اینه غذا از نظر اون یعنی  پلو و ماکارونی و آب گوشت و اگه این سه تا نباشه میگه پس غذا کوسوال

و اینکه روزی بیست بار میاد اتاقیکه من که درس میخونم سلام میکنه و برمیگرده میره کمی cd شو میبینه و دوباره میاد سلام میکنه مژهcd هاش  یا عصر یخ 1و3 و یا بامبی و یا ماشینها و رییس مزرعه 1و2 و آشپز کوچولو اونم روزی چند بار.همش میترسم چشاش ضعیف شهآخ

دیگه اینکه مامان گلیش که مامان من هست و بیشتر موقع ها هم پیششه رو خیلی دوس داره و معمولا با گریه ازش جداش میکنم که ببرمش خونمون .

 مامان جونم از لطف زیادت ممنون و قدر محبتات و میدونم.قلبماچ 

فعلا

 

 



 
اووووووووف
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۸  

سلام.

فکر کنم تنبل شدم ولی خوب سرم هم شلوغ بود.از خود راضی

آریا کمی لوس شده و اگه کاری بخواد انجام بده بدون توجه به درخواست من به زور اونکارو انجام میده و این به نظر من خیلی بده ولی با مهربونی ،خواهش هم اگه ازش بخوام اونکارو انجام نده اونقدر نق میزنه و گریه میکنه که من بیخیال میشم.البته شاید هم تو این سن بچه ها اینجوریند.متفکر

دیگه اینکه منو دوس داره و خیلی محبت میکنه و وقتی من هستم نه مامان گلی  (مامان من)رو تحویل میگیره نه کس دیگه رو واین به خاطر من خوبه و به خاطر اونا بد چون فکر میکنند بی احترامی میشند.

و اما در مورد من، یکی اینکه تو این مدت اسباب کشی کردیم و رفتیم خونه جدید و تمیز کردن خونه قبلی برای تحویل و خونه جدید برای نشستن حسابی خستمون کرد.دومی اینکه مدیریت IT مجازی قبول شدم و چون رشته لیسانسم مهندسی کامپیوتر بود مثل بقیه بچه ها پیش خوردم و این ترم کلا به همه پیش دادند و متاسفانه پیش حضوری هست و پنج شنبه جمعه هام رفت رو هواناراحت.

خوب فعلا برم این دفعه سعی میکنم زودتر بیام.خیال باطلقلب

 



 
بابایی آریا روزت مبارک
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۸  

پدر یعنی پشتوانه یعنی درایت یعنی راهنما.

بابای آریا روزت مبارک و من افتخار میکنم که زندگی با عشقو با شما شروع کردم ٨ سال با محبت همراهم بودی امیدم بودی و تلاش کردی سختی کشیدی تا راحتتر زندگی کنم.

یادم نمیره وقتی تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم تو خیلی بیشتر برای آرامشم تلاش کردی و دوران بارداریم با شیطنت های وروجک و محبت های شما چقدر لذت بخش شده بود و من خدا رو هزار بار به خاطر شما شکر میکردم.

آریا شما رو خیلی دوست داره و وقتی نیستی بیشتر این رو نشون میده و هر چند ساعتی تو اطاقها رو میگرده و اسمتو صدا میکنه یا اداتو در میاره.

دوستت داریم و سعی میکنم زندگیمان بهتر از قبل باشه .قلب



 
توللللللللللللللد
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۸  

تولد تولد تولد عسلم مبارک.بله عسلم 27 خرداد 2 ساله شد و ما یه تولد کوچلو 28ام براش گرفتیم که  برخلاف 1 سالگیش که شمعشو من فوت کردم ،10 بار شمعشو روشن کردیم و آقا خاموش کرد تا رضایت داد کیک بخوریمخنده

متاسفانه شرایط جوری بود که هیچکی حوصله نوشتن نداشت چه برسه به منسوال

فقط به قول قدیمیها امیدوارم حق به حقدار برسهاوه

راستی آریا شیر خور شده و مامانم میگه چون قبلا"شیر تو رو میخورده و از شیر گاو خوشمزه تر بوده از اون شیر خوشش نمیومدهاز خود راضیمقایسه رو هم داشتید دیگهزبان

آریا خیلی میفهمه و دیروز که رفتیم براش ماشین بزرگ که سوار میشه بخریم و از مدلش خوشمون نیومد به موبایل رضایت داد ماچ

راستی ماشینمونو هم که باباش فرستاده نمایندگی برای تعمیر فعلا بی ماشینیم و برگشتنی از بازار راننده گفت که سرش درد میکنه و حوصله صدای موبایل رو نداره و خاموشش کنیم من به آریا گفتم که عسلم خاموشش میکنی آقا این صدا رو دوست نداره؟پسرم در کمال تعجب صدای موبایلشو تا پیاده شیم در نیاورد ومن بهش افتخار کردمقلبتشویقچون من فکر نمیکردم بچه 2 ساله چیزی سرش شهقلب

یه اشتباهی کردم چند روز پیش به آریا گفتم مامانی من میخواستم اسمتو بذارم پارسا ولی بابایی قبول نکرد و گذاشت آریا.اصلا" فکر نمیکردم که حرفمو بفهمه تا اینکه دیروز صداش کردم آریا منتظر بودم مثل همیشه بگه بله که دیدم با تعجب میگه پاسا.که کلی ذوق کردمو بغلش کردم و گفتم آریا خیلی قشنگه و من اسم آریا رو دوس دارم و لی همچنان هر موقع یادش باشه میگم آریایی میگه پاساقلب

خوب این پست طولانی شد تو پست بعدی چند تا عکس ازش میذارم.



 
سلام
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۸  


 
شیر
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸  

سلام

دیروز که برای پاس شیر رفتم خونه آخرین وعده شیر پسری رو با احساس کامل بهش دادم . موهاشو اعضای صورتش و دست و پاهاشو میبوییدم و از سیراب شدنش غرق در لذتی میشدم که این دو سال از آن غافل بودم.

پسر عزیزم به خاطر خودت که زیاد وابسته شده بودی و دیگه داری ٢ ساله میشی اینکارو کردم که غذا بیشتر  بخوری و رشدت بهتر شه و الان که به فکر دیروز و دیشبت هستم که سوزناک گریه میکردی و میمی میخواستی با گریه این متنو تایپ میکنم و ازخداجون میخوام که کمکت کنه زودتر این موضوع رو فراموش کنی و به روال عادی برگردیقلب

یه موضوعی وجود داره واون اینه که آریا به جز شیر من هیچ شیری نمیخورد و از شیر گاو هم خوشش نمیاد حالا من چیجوری کمبود اون شیری که دیگه نمیخوره رو جبران کنم؟

تو رو خدا جواب بدید و تو این پست منو تنها نذارید که گریم میگیره:((((((( قلب



 
سلام دوباره
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸  

سوالسلام به دوستهای عزیز

من با اینترنت ADSL نمیدونم چقدر سخت عکس آپلود میکنم با این حال اینا رو داشته باشید.

اینجا آریا جون تو شمال در حال برف بازیه و خوشحال

Image and video hosting by TinyPic

اینجا هم یه بخشی از چاشم عزیزه

 

Image and video hosting by TinyPic

اینم آریا ی ورزشکار

Image and video hosting by TinyPic

سوالراستی  میخام آریا رو از شیر بگیرم کسی پیشنهادی داره لطفا" بهم بگهقلب



 
آریا دریا
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸  

÷



 
یک تجربه در مورد سرماخوردگی کودکان
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸  

سلام

ایندفعه دیگه زود آمدیم ولی بدون عکس دیگه دفعه بعد اگه آماده نشه آپ نمیکنم قولساکت

خوب تو پست های قبل گفتم  که آریا هی تند تند سرما میخورد و هر دفعه همراه گلو درد و منو کلافه میکرد وکلی هم مجبور میشدیم بهش چرک خشک کن بدیم که تاثیری نداشت تا دوره اش میگذشت و خودش خوب میشد. تا اینکه سیمین خانم تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه و همون ابتدا که حس کرد بچه داره مریض میشه (مثلا" ابریزش کم شروع شد یا جایی رفتیم که مریض داشتند یا سرفه خشک میکند) اقدامات زیر را به کار بستم که امیدوارم برای شما نتیجه داشته باشه:

1)یک عدد پیاز را پوست کنده و از وسط نصف کنیدو بدهید بچه با آن بازی کند.حتی میتوانید خودتان آن را به رطراف لب  و دستش بمالید .

2)کمی نمک در آب حل کرده و یک تا دو قورتش را به او بدهید (نمک به اندازه زیاد نریزید)و سعی کنید از او بخواهید تف کند (اگر قورت هم بدهد مشکلی پیش نماید.)

3)اگر بچه تان آسم یا حساسیت ندارد اسفند دود کنید.

ایشالله نینی ها همه کم مریض شند و زود زود خوب شند.ماچقلب