مشهد
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ : توسط : سیمین

سلام

ما (من +اریا+مامان من+علی ما)از دو شنبه تا پنج شنبه گذشته رفتیم مشهد و اعتراف میکنم که زمان کم بود و باید بیشتر میموندیم.

سه شنبه به حرم رفتن گذشت تا اینکه دایی شب تشریف اوردند و من ومامان بعد از شام دوباره رفتیم حرم و جدا  خیلی دلم برای امام رضا تنگ شده بود و خوشحال شدم که بعد از 6 سال دوباره ما رو طلبید.

چهارشنبه صبح رو رفتیم طوس حرم فردوسی که اونجا هم به اریا جون و ما خوش گذشت چون هم هوا عالی بود هم اریا کالسکه سواری و سوار چرخ و فلک رو تجربه کرد و بهش خوش گذشت برگشتنی رفتیم پروما خرید کردیم و تصمیم داشتیم بریم سفره خانه سنتی فردوسی نهار که جلوی پروما نفری یه کاسه پر از اش نذری حضرت زهرا بهمون دادند که برگشتیم هتل و بعد از ظهر بعد از یه استراحت کوتاه رفتیم پارک کوهستان و از دیزی خوشمزه اونجا خوردیم.بماند که اریا خان پیتزا میل کردند و بعد از دیزی منم کمی خوردند و می گفتند چه خوشمزه استنیشخندو من برای اولین بار نگران بودم که شام سنگین اذیتش نکنه چون همش کم غذاست.

پنج شنبه صبح دوباره من و مامان رفتیم حرم و کمی از بازار رضا خرید کردیم وامدیم خونه که در یک تصمیم ناگهانی مهمون علی اقا شدیم در رستوران شبدیز طرقبه به صرف شیشلیگ.جای شما خالی عاااااالی بود هم هوای طرقبه هم بارون ملایمش هم سرسبزی مثل شهمیرزادش و هم شیشلیگ خوشمزه اونجا به به

بعد از اون برگشتیم تقی اباد و من و مامان رفتیم زیست خاور کمی خرید کردیم و علی هم بلیط تهیه کرد و برگشتیم هتل و مامان و علی دوباره رفتند حرم خداحافظی و من و اریا جون هم وسایلو جمع کردیم و ساعت 10:45 هم برگشتیم شهرمون.


 
سلام
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩۱ : توسط : سیمین

سلام دوستانم .خوب دلم برای اینجا تنگ شده بود.نمیدونم از کجا بگم اریا هر چند روز یک بار میره خونه مامان بابایش و اونجا هم تا میتونه اتیش میسوزونه .مامن بزرگش هم پاش درد میکنه و هر چی هم من از باباش میخوام کمتر ببره کو گوش شنوا....

اها اگه خدا بخواد سه روز- 4ام  تا 7 ام اردیبهشت-میریم مشهد و خوشحالم که بعد از 5.5 سال دوباره میرم اونجا.

جدیدا بعد از ظهرها یه یک ساعتی رو پیاده میرم و چون راهش طولانیه اریا رو نمی برم و امروز صبح که خواب بود  سوار ماشینش کردم تا ببرم خونه مامان گلیش.در حالت نیمه بیداری میگه مامان باز رفته پیاده روی و وقتی که گفتم نه منم پسرم کلی خوشحال شد.نمیدونم چرا از پیاده روی من ناراحته، تازه میخواستم والیبالم برم.سوال راستی سیزده به در اریا پا به پای من کوهنوردی کرد و نق نزد ولی تو زمین صاف فکر کنم حوصله اش سر میره و همش میگه خسته شدم.

تصمیم دارم غذای اب پز رو بیشتر تو برناممون بگنجونم چون  کمی سنگینی رو تو قلب و سرم حس میکنم و باید فکری کنم تا انرژی مورد نیاز اریا هم بهش برسه .

امروزم تو هوای افتابی اینجا ماشینو بردم کارواش وقتی برگشتم بارون گرفت لبخند

فعلا

 

 


 
سرما خوردگی
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ،۱۳٩٠ : توسط : سیمین

سلااااااااااام

وای این اریا چقدر سرما می خوره من یکی که خسته شدم از بس بهش دارو دادم و الانم یه هفته است که مهد نرفته و پیش مامان بزرگ هاشه.

از شیطنتم که کم نمیذاره و از بس بازی میکنه و استراحت نمیکنه مدت سرما خوردگیش طولانی میشه.

من و اریا و بابایی و عمه اش رفتیم شمال تا نینی عمو علی رو ببینیم که خدا رو شکر همه خوب بودند و نینی هم ماشالله تپلی و اصلا هم  بهش نمیخورد یه ماهه باشه ایشالله همیشه سلامت باشه.

اما اریا دو تا پسر عمو داره به اسم علی و امیر و اینقدر این بچه علی و مخصوصا امیرو دوست داره که منو کشته .شب اول که خونه اونها بودیم و مزاحمشون شدیم شبو هم همونجا خوابیدیم و صبح اریا زودتر از امیر بیدار شد و امیر خواب بود دیدم اومده موبایلمو ازم گرفته و هی داره از امیر عکس میگیره و حالا هم که اومدیم سمنان هی عکس امیرو نگاه میکنه و می بو سدش و میگه هر موقع دلم براش تنگ میشه می خوام ببوسمش تا دلم وا شه و روزی بیست بار دلشو باز میکنه.

در اخر هم برای سلامتی همه بچه ها و نینی ها دعا میکنم و از خدا می خوام همیشه مراقبشون باشه و زود خوبشون کنه.


 
بازم مهد
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳٩٠ : توسط : سیمین

سلام علیکم

بازم از آریا عسلی بگم که هر روز صبح مجبورم ساعت 6:15 برای صبحانه بیدارش کنم تا آقا با ناز صبحونه بخوره،20 بار ازم قول بگیره که ساعت 11 برم دنبالش و موقع پیاده شدن دم مهد اخمهاش تو هم بره و قول آخری رو هم ازم بگیره و بره داخل تا باز من ساعت 11:30 برم دنبالش که باز با اخمش مواجه شم و اینکه چرا دیر رفتم و یه جایزه ای که مجبورم میکنه واسش بخرم.:)

ولی مهد رفتنش خوبی هایی هم داشته که مهم ترینش اینه که:

1-ساعت 9 تا 10  میخوابه در حالیکه قبلا تا 12 بیدار بوده.

2-ما هم به خاطر اون صبحانه میخوریم که قبلا نمی خوردیم.

3- نصف غذاشو خودش میخوره در حالیکه قبلا همشو بایستی من بهش می دادم.

4- دوست های جدید پیدا کرده .

5-شعر و زبان و نقاشی یاد گرفته و میگیره.

از بدیهای مهد هم بگم که مهم ترینش موارد زیره:

1-حجم غذاش کمتر شده.

2-تا سرماخوردگیش خوب میشه دوباره مریض میشه که امیدوارم تا چند ماه دیگه حل شه.

3-برای جایزه خیلی گیر میده.

4-دلم براش میسوزه که ساعت 6:30 بیدارش میکنم.

دیگه اینکه برای تنبلیم برای گذاشتن عکسها شرمنده ام وبساوه


 
مهد
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳٩٠ : توسط : سیمین

سلام دوستان

خبر خاصی نیست جز اینکه آریا عسلم و از 17 شهریور علی رغم مخالفت مامان من  فرستادیم مهد تا مثلا چیز یاد بگیره آخه الان پسرم 4 سالو 3 ماهشه و دیگه بهتره بره .جالبه که برای ثبت نام  ابتدایی بهترین دبستان سمنان آزمون میگیرند و میترسیدم بدون امادگی قبول نشه.  خلاصه اولش که به زور میرفت ولی الان صبح ساعت 6:30 که از خواب بیدار میشه تا وقتی که بریم مهد میگه مامان تو لو خدا زود بیای دنبالم ها قول قول و چند بار ازم قول میگیره .تو شهریور هم ظاهرا بعد از ناهار که کلاس نقاشیشون و زبانشون از مهر شروع شه  بچه ها می خوابند تا ماماناشون بیاند دنبالشون و اون اصلا این قسمتو نتونسته بپذیره و می خواد همش بازی و شیطونی کنه یا بیاد خونه.دیگه اینکه آریا خیلی پسر خوبیه و اصلا بچه های دیگه رو اذیت نمیکنه و بی توجهی یا اذیت کردن دیگران اونو خیلی ناراحت مبکرد که اینم دلیل دیگش بود که فرستادمش مهد تا این مسائلو هم ببینه .البته غداشو هم تا حالا از دست من میخورد ولی الان حداقل نصفشو خودش می خوره و ازم میخواد بقیشو بهش بدم که فکر میکنم برای استقلالش هم که شده بهتره بره مهد.

به هر حال امیدوارم مهد باعث رشد پسرم شه و بتونه اونو خیلی خوب بپذیره.


 
اردبیل
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳٩٠ : توسط : سیمین

سلااااااااام

بله ما با مامان بزرگ و بابابزرگ آریا و عمه آسیش یه دفعه ای تصمیم گرفتیم با ماشین خودمون بریم اردبیل.گفته بودم که عمو یوسف و زن عمو مینای آریا اردبیل زندگی میکنند و من خیلی سعی کردم ویلای بانکو بگیرم که چون دیر اقدام کردیم نشد و 3 روزو مزاحم اونا شدیم.اول از همه رفتیم زنجان و 3 ساعتی توقف در پارک ارم زنجان که انصافا تمیز و سرسبز بود داشتیم و آریا هم کلی در آب فراوان اونجا بازی کرد که سه بار مجبور شدم لباسشو که خیس خیس بود عوض کنم.کلا زنجان شهر تمیز و شیک و نویی بود و خیلی زیباتر از تصورم بود.تو زنجان هم به عموی دیگه اریا و پسر دایی من با خانوادشون که یک روز زودتر از ما حرکت کردند و شبو زنجان خوابیدند ملحق شدیم(راستی صغری جونم دوست خوب زنجانیم اگه روزی اینجا رو خوندی از دستم ناراحت نشو که بهت سر نزدم چون تعدادمون خیلی زیاد بود و چون تو هم نمیشناختیشون   نمی خواستم مزاحمت شم).تقریبا ساعت چهار به سمت اردبیل حرکت کردیم و از یک جاده در دست تعمیر هنوز شب نشده  رسیدیم اردبیل. با شرمندگی همه مزاحم عمو و زن عمو شدیم و شبو خوابیدیم.صبح تا دیر وقت خوابیدند و بعد رفتیم عالی قاپو و مقبره شیخ صفی الدین اردبیلی و برگشتیم و بعد از ناهار رفتیم دریاچه شورابیل اردبیل که خییلی بزرگ و تمیزو شلوغ بود و شامو همونجا موندیم و بعدش برگشتیم خونه.

فرداشو تصمیم گرفتیم بریم سرعین و صبح زود راه افتادیم و کنار آبگرم چادر زدیم و یه عده رفتند آبگرم و منو پدرشوهرم موندیم .اون بنده خدا به خاطر قلبش و منم به خاطر اینکه از جای شلوغ بدم میاد.یه ربع نشده بود که منم وسوسه شدم ولی رفتم آبگرم روبرویش که مثلا تمیزتر و باکلاس تر بود ولی باز هم چون همش نگران آقا جون بودم که به من سپرده بوذندچشمکبیست دقیقه بیشتر دووم نیاوردم و  اومدم بیرون.آریا و پسر عمو هاش هم با   باباییشون 2 ساعتو کامل آب بازی کردند و کلی حالشو بردند.بعدش تصمیم گرفتیم بریم ویلا دره ناهار بخوریم و بعد از استراحت برگردیم .مهم ترین چیز ویلا دره پونه و نعنا و گزنه فراوان محلی اونجا بود که بچه می فروختند بعلاوه نون بسیار خوشمزه تنوری اون که خانمها تو تنور می پختند.

واقعا مسافرت خوبی بود و تنها بدیش این بود که زن عموی بنده خدا خیلی خسته شد.ایشالله هرچی از خدا می خواند بهشون بده.

زیاد نوشتم بعدا چند تا عکس میذارم.


 
این روزها
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ،۱۳٩٠ : توسط : سیمین

سلام

تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد که نمونه اش آبله مرغون گرفتن آریا بود که بیشتر بدن و صورتش پر شد و بنده خدا 3 روز کامل تب کرد و چون فورا بعد از مریضی قبلیش بود خیلی اذیت شد.

دیگه اینکه آریا تو جمع برای غذا خوردن خیلی  اذیت میکنه و تا من یا باباش دعواش نکنیم نمیشینه سر سفره و همش شیطونی میکنه.جدیدا بد غذاتر هم شده مثلا دیگه با علاقه آب گوشت نمی خوره و با دعوای من حاضر به خوردنش میشه.

راستی آریا یه زن عموی اردبیلی داره که اسمش میناست و خیلی با محبته و آریا رو هم خیلی دوس داره ،جالب ماجرا اینجاست که آقا ایشونو "غریبه"صدا می کنه در حالی که ما اصلا این کلمه رو خونه به کار نبردیم و دیروز میگه برم اردبیل و تو دریا رو غلیبه آب بریزم و من موندم متفکرکه چی گفته اصلا"،خلاصه از زن عموش که پرسیدم دیدم میگه از وقتی دیدش غریبه صداش کرده.

 آریا خیلی با محبته و کلمه دوست داشتنو خیلی با احساس به کار میبره مثلا وقتی که آبله مرغون گرفت و تب بالایی هم داشت بردیمش دکتر واون رو میز دکتر نشسته بود و دکتر داشت در مورد غذاها و پماد جوش  اینا برای بهبود سریعترش باهام صحبت می کرد که خیلی با احساس و با محبت بلند برگشته وسط حرف آقا دکتر میگه مامانی دوست دارم و دکتره هم کلی از شیرین زبونیش خوشش اومده.

موضوعی که در مورد آریا منو ناراحت میکنه اینه که خیلی راحت هر چیزی که نیاز داره توسط دیگران(باباش،من ،مامان گلیش و دایی هاش)براش خریداری شده و میترسم بزرگتر که شد نشه در مقابل خواسته های بیشترش مقاومت کرد.


 
عکس
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩٠ : توسط : سیمین

سلام امروز می خوام یه چند تا عکس از آریا جون بزارم

 

uwlb2xifqonni0xkofiz.jpg

تو این عکس آریا و مامان گلیش پارکند و هر وقت آریا اینو میبینه میگه پس مامان عزیزم(من:))کوسوال و من باید بگم داره ازت عکس میگیره عریرمقلبتا اون بیخیال شه

 

qo6lko9exzky1pztcs0g.jpg

اینجا آریا جون داره بهترین کار دنیا از نظر خودشو انجام میده که آب بازیه

 

bvl7rl70mjw95wvbve3.jpg

اینجا آریا عسل داره خیلی مهربون آخبه سمت پیشی سنگ پرت می کنه

 

راستی دوباره آریا سرما خورده و شب هم هرچی من خواهش میکنم تو دستمال فین کنه تا راحت نفس بکشه و بخوابه گوش نمیکنه و تا صبح به سختی میخوابه اگه در این مورد نظری دارید بگید آریا رو دکتربردیم و دارو هم میخوره و من موندم حساسیته یا چرک چون تب بر نمیدم و اونم تب نمیکنه فقط بینیش پر میشه و نمیتونه نفس بکشه


 
مادر
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳٩٠ : توسط : سیمین

سلام دوستهای گلم

مامان من بنده خدا بعد از فوت دایی که دقیقا تو بغلش جون داد خیلی ناراحت و افسرده شد ،غذا خوردنش هم که قبلا"  کم بود ، خیلی کمتر شد و بنده خدا خیلی ضعیف شد وو تقریبا از ١٣ فروردین مریض شد و بستری شد بیمارستان و با اینکه  بنده خدا جسما سالم بود ولی مریض بود و لرزو بی حالی شدید از علائمش بود و حالا خدا رو شکر کمی بهتر شد و من تازه می فهمم که ما متاسفانه قدر  مادرامونو وقتی میدونیم که مریضند یا خدای ناکرده خیلی دیر شده.از دوستای خوبم میخوام که برای سلامتی مامان من و همه مامانای مریض انرژی مثبت بفرستند.


 
دایی علی من
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٩ : توسط : سیمین

 دایی علی من بعد از 10 ماه مریضی رفت و من

امروز  می خوام  در مورد دایی ام بنویسم دایی ای که از کوچیک و بزرگ دوسش داشتن و هیچ کس با رفتنش نتوست بی تفاوت باشه و اشک بود که با دیدن اطاق خالی ای که این اواخر در اون بود از چشم همه جاری می شد.دایی من خیلی مهربون و خونگرم بود .تو شادی و ناراحتی همه اشنایان ،اولین کسی که حاضر بود و تا اخر مجلس کمک می کرد دایی بود. دایی به همه زنگ می زد و احوال همه برادر زاده ها و خواهر زاده ها و بچه ها و دیگران را از شهری خیلی دور می پرسید .خیلی خیلی مهربون بود و مامان من که شب رفتنش خونشون بود داغون شد.برای دایی علی خوبم آرزوی مغفرت می کنم و امیدوارم خوبیهاش همش یادم باشه تا ازش درس بگیرم .


 
← صفحه بعد