Lilypie Kids Birthday tickers قند عسلی





قند عسلی

دو برادر

سلام

جدیدا" همدستگی دو برادر منو خوشحال می کنه.مثلا" آریا به آرتین می گه بیا مهربون بریم از بابا گوشیشو بگیریم و وقتی موفق می شن ارتین داد میزنه "چاکر داداش"و ذوق میکنن .موضوع جالب دیگه اینکه خیلی با هم بازی می کنن و تو سر و کول هم میزنن و من معمولا دخالت نمی کنم مگه اینکه ببینم یکی داره اسیب میبینه دلیلش هم ا ینه که اریا تو بازی مواظب داداش کوچکترش هست و من خیالم راحته.

موضوع بعدی اینه که آریا تو درسهاش پیشرفت خوبی داشته و حتی تو کلاس هم خوب گوش میده و جز شاگرد خوبهای معلمش شده و من راضیم که آریا جون به درسهاش اهمیت میده و برای نوشتن تکالیفش معمولا" خودش انجام میده و کاری به ما نداره و من نگرانش نیستم.

آرتین هم معمولا از آریا کپی می کنه و آریا خوب باشه اونم خوبه و به همین دلیل آریا خدا رو شکر مواظب رفتارش هست.البته آریا از بچگی حرف زشت نمی زد .

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٥۳ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۳ آذر ،۱۳٩٥ - سیمین

سیمین

این وبلاگ چش شده

می خوام بنویسم

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٥٤ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳٩٤ - سیمین

آریا و شنا

سلام.

آریا کلاس شنا می ره و عاشق شنا شده.یاد خودم میافتم که اولین بار رفتم استخر و چقدر برام لذت بخش بوده.اصرار داره بعد از تابستان هم ادامشو بره.خوشحالم که اینقدر پافشاری داره.آریا و آرتین با هم دوستن.وقتی آرتین رو دعوا می کنم و گریه می کنه به بغل داداشش پناه می بره و آریا هم سعی می کنه اونو آروم کنه و این برام ارزشمنده.دعا میکنم هر کی ازدواج نکرده و دوست داره ازدواج کنه اول یه همسری که لایقش باشه پیدا کنه و بعدش خدا یه نینی ناز و سالم بهشون بده.

...

پيام هاي ديگران()        link        ٥:٢۱ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٤ - سیمین

سیاست

خوب سلام با تاخیر کمخجالت

امروز با توجه به متن صحرا یاد کارهای آریا افتادم و گفتم بنویسم تا یادم بمونه که چه پسر  باسیاستی این آریا خان ما.ماجرا از این قراره که من خیلی سر موضوع دیگه ای ناراحت بودم و همینجوری سر کوچکترین خطای آریا قاطی کردم و بنده خدا رو حسابی دعوا کردم و رفتم تو اطاق خوابیدم.هنوز وارد بخش عمیق خوابم نشده بودم که دیدم آریا با یک برگه اومد پیشم و میگه مامان اینو بخون ببین درست نوشتم  . با چشم نیمه باز دیدم نوشته "مامان  عزیزم ممنون که با من اینقدر خوب و مهربونی و با من خوش اخلاقی"هیچی دیگه من با شرمندگی خواب از سرم پرید و بعدش بوسش کردم و تو دلم کلی خوشحال شدم ک حداقل اون برخلاف من کمی سیاست داره و وقتی میدونه من زیاده روی کردم چی جوری ازم عذر بخواد و یا بهم یاد اوری کنه.

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٠٢ ‎ق.ظ - شنبه ٤ امرداد ،۱۳٩۳ - سیمین

عید آمد و عید آمد آن عید سعید آمد

سلام

سال نو به مبارکی ،سلامتی ، شادی و خیر و برکت.ایشالله بهترین ها در این سال اتفاق بیوفته.

23 اسفند با عمو محسن و خانمش و مادر شوهر و پدر شوهر به مشهد رفتیم و خداییش خیلی خوش گذشت.فقط برگشتش که با قطار  غزال وانیاریل بود و از قطار رفتمون که لوکس 4 نفره بود گرونتر بود ولی گرم بود و گرمایشش مرکزی بود و پختیم واقعا دیگه من این قطار رو برای مسافرت انتخاب نمی کنم.

امسال عید با وجود آرتین گلی که هوشیار بود و یک سالش تموم شده بود مزه دیگه ای داشت.عید رو خونه ما بودییم و آریا جون مثل سالهای گذشته "مادر مه" ما بود یعنی  رسم  منطقه ما و بعضی نقاط کشور است که روز اول هر سال به فردی که قدمش برای خانواده سازگار است اجازه می دهند با یک سینی شامل یک جلد قران مجید و سبزه و آب و .. واردخانه شود،مردم معتقدند اگر این کار صورت پذیرد در آن سال اتفاقات بدی متوجه آن خانواده نمی شود و اتفاقات خوش بیشتر خواهد بود.

بعدش سریع رفتیم خونه مامان من که آریا اونجا هم مادر مه باشه و تبریک و تبریک و عیدی  و شادی.

مسافرت که جایی نرفتیم و به همون مشهدی که 23 اسفند رفتیم دلمون رو خوش کردیم.دیگه اینکه 13 به در با کل خانواده همسر یه باغ رفتیم که اونم خوش گذشت و برادر  شوهر بزرگه قربونی کرد و همونجا خوردیم و تفریح کردیم و تموم شد برگشتیم خونه.آرتین هم اینقدر خوش اخلاق بود که کلی خودشو تو دل فامیل جا کرد و همه مخصوصا دختر عمه دم بختش :) عاشقش شده بودند.حیف یه 22 سالی اختلاف سنی دارند :) وگرنه دختر خیلی خوبیه .مهندس ،شریفی ،خانم ،خوش لباس و کلا من این دختر عمه اریا رو خیلی دوس دارم.

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٤٩ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩۳ - سیمین

کمی از آرتین

آرتین الان 11 ماهشه دیروز داشتند با هم بازی میکردند که یه دفعه چنان گازی از صورت اریا کند که جاش قشنگ رو صورتش موند حالا اریا هم تو هر فرصتی ارتینو انگولک میکرد و نمیتونست ببخشدش ارتین مثل دایی علی بچه خوشرو و مهربونیه و نمیدونم چرا این کار رو کرد و حدسم اینه که احتمالا دندون در نیومده اش می خاریده .

بابا ،دادا (داداش) و ما رو میگه و  از دیروز نه نه و گ گ هم میگه که نمیدونم منظورش چیه جسته گریخته دس (دست) و پا هم میگه.وقتی هم میخواد توجه اش کنیم و بغلش کنیم هی سرشو  به بالا و پایین تکون میده و  چهار دست و پا به سمت ادم میاد.

خیلی قلقلکیه و کافیه دستمون به سمت بدنش بره قهقه اش بلند میشه. مامانمو از روز اول خیلی دوست داشت و جور دیگه ای نگاهش می کنه و هر غریبه ای هم این تفاوتو متوجه میشه  و بغل هرکی(حتی من) باشه و مامانو ببینه میخواد خودشو بندازه بغلش راستی از روز سوم که بیمارستان بودیم به مامان نگاه می کرد و میخندید.

کافیه در خونه باز شه با سرعت نور خودشو به بیرون خونه میرسونه و ذوق میکنه که بیرونه.

برخلاف آریا که اصلا چای نمیخوره اون کافیه چای دستت ببینه باید حتما یه قلپ بخوره تا ولت کنه.

 خیلی از ایستادن میترسه و سریع از ترس میشینه و نمیدونم چی جوری میخواد راه بره.

فعلا

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:۳۳ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۳ بهمن ،۱۳٩٢ - سیمین

آرتین و آریا

سلاااااااااام

خدمت شما عرض شود نینی ما ۲۲ اسفند ۹۱ بیمارستان امیر سمنان به دنیا اومد و الان ۱۰ روزه تو ۵ ماهه و اسمشم آرتین.خوب بگم که اوضاع جسمی من زیاد تا ۲ ماهگی آرتین نرمال نشده بود.البته بیمارستان امیر کجا و بیمارستان طوس کجا.به هر حال نشد تهران زایمان کنم و ناچارا سمنان عمل شدم و خیلی ها رو دعا کردم که خدا رو شکر تو همین چند ماه اون اتفاق خوب براشون پیش اومد چون خودم به دعای موقع زایمان اعتقاد شدید دارم.

دیگه اینکه آرتین من مانند داداشیش خیلی مهربون و آروم بود ولی الان روزها خیلی اذیت میکنه و شاید کلا ۲ ساعت هم نمی خوابه و من خیلی خسته می شم. آریا و آرتین هم خصوصا از وقتی آرتین می خنده و توجه خاص به آریا داره،همو خیلی دوس دارند. فرق بزرگشون تو توجهشون به غذا و شکمه . خوب مرخصی زایمان هم ۹ ماه ابلاغ شد و خدا رو شکر شامل حال ما هم میشه و ۳ ماهه اول ابتدایی آریا رو خدا بخواد خونه ام.

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ - یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳٩٢ - سیمین

خبر جدید

سلام علیکم.

خوبید آریا جون خوبه من خوبم بابا خوبه و.............نینی هم(بله خبر جدید اینه آریا جون داره داداش دار میشه) ای بدک نیست.راستش هر چی فکر می کنم من سر آریا بارداری سختی نداشتم به جز ضربان قلبم که بالا بود ولی سر این بیبی همش از اول اذیت شدم و دکتر هم هی مارو فرستاد بیمارستان پارس و آزمایشگاه مینو و کریم زاده برای آزمایشات مختلف برای چک کردن بیبی قبل از تولد و تا آخریش که آمینو سنتز بود را هم انجام داد تا خیالش راحت شد و ما رو ول کرد .شاید چک بیبی قبل از تولد خوب باشه ولی استرسش خیلی زیاده و آخری رو که گفت بهتره امینو سنتز هم انجام بدی دیگه اشکم در اومده بود و کلی دم در مطبش گریه کرده و این پروسه ادامه داشت تا نتیجش اومد.در مورد جنسیت بیبی هم آریا اوایل میگفت من داداش میخوام واگه آبجی اوردی با خودت ببر سر کار ولی بعدش باهاش صحبت کردم که قبول کرد اگه آبجی هم شد تا وقتی که نینیه دوسش داره و بعدش نه. تو این فاصله دوس داشتم مسافرت برم شاید هوام عوض شه ولی نشد که بشه و همش یه جای کار می لنگید یا من حالم خوب نبود یا بابایی نمیتونست بیاد یا هم هوا سرد بود و من نگران آریا بودم.اگه پیشنهادی برای خارج شدن از حال وهوای دمغ ما سراغ دارید خوشحال میشم بگید.

در مورد آریا بگم که کمی توی کارتون و بازی های اکشنش زندگی می کنه و بعضی مواقع حرکاتی انجام میده که ما رو نگران میکنه ولی کلا بچه خوبیه پیش دبستانیشو دوس داره و مربیش هم ازش راضیه و کارهایی رو که آخر هفته بهشون میدند میشینه دقیق انجام میده(البته به جز اولیش)ولی در کل نقاشی دوس نداره از زبان خوشش میاد و موسیقی هم تا حدودی.همیشه هم بهم میگه شکمتو بده بالا من با نینی حرف بزنم و نینی رو دوس داره مگر اینکه باباش بهش بگه کنار مامانی مواظب نینی باش.شبم یه دو بار پیشش خوابیدم که لگد بارونم کرد و من دیگه پیشش نمی خوابم ولی اون همش اصرار میکنه که پیشش بخوابم و با عرض شرمندگی هنوزم جدا نمی خوابه.

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٠۱ ‎ق.ظ - دوشنبه ٦ آذر ،۱۳٩۱ - سیمین

مشهد

سلام

ما (من +اریا+مامان من+علی ما)از دو شنبه تا پنج شنبه گذشته رفتیم مشهد و اعتراف میکنم که زمان کم بود و باید بیشتر میموندیم.

سه شنبه به حرم رفتن گذشت تا اینکه دایی شب تشریف اوردند و من ومامان بعد از شام دوباره رفتیم حرم و جدا  خیلی دلم برای امام رضا تنگ شده بود و خوشحال شدم که بعد از 6 سال دوباره ما رو طلبید.

چهارشنبه صبح رو رفتیم طوس حرم فردوسی که اونجا هم به اریا جون و ما خوش گذشت چون هم هوا عالی بود هم اریا کالسکه سواری و سوار چرخ و فلک رو تجربه کرد و بهش خوش گذشت برگشتنی رفتیم پروما خرید کردیم و تصمیم داشتیم بریم سفره خانه سنتی فردوسی نهار که جلوی پروما نفری یه کاسه پر از اش نذری حضرت زهرا بهمون دادند که برگشتیم هتل و بعد از ظهر بعد از یه استراحت کوتاه رفتیم پارک کوهستان و از دیزی خوشمزه اونجا خوردیم.بماند که اریا خان پیتزا میل کردند و بعد از دیزی منم کمی خوردند و می گفتند چه خوشمزه استنیشخندو من برای اولین بار نگران بودم که شام سنگین اذیتش نکنه چون همش کم غذاست.

پنج شنبه صبح دوباره من و مامان رفتیم حرم و کمی از بازار رضا خرید کردیم وامدیم خونه که در یک تصمیم ناگهانی مهمون علی اقا شدیم در رستوران شبدیز طرقبه به صرف شیشلیگ.جای شما خالی عاااااالی بود هم هوای طرقبه هم بارون ملایمش هم سرسبزی مثل شهمیرزادش و هم شیشلیگ خوشمزه اونجا به به

بعد از اون برگشتیم تقی اباد و من و مامان رفتیم زیست خاور کمی خرید کردیم و علی هم بلیط تهیه کرد و برگشتیم هتل و مامان و علی دوباره رفتند حرم خداحافظی و من و اریا جون هم وسایلو جمع کردیم و ساعت 10:45 هم برگشتیم شهرمون.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - سیمین

سلام

سلام دوستانم .خوب دلم برای اینجا تنگ شده بود.نمیدونم از کجا بگم اریا هر چند روز یک بار میره خونه مامان بابایش و اونجا هم تا میتونه اتیش میسوزونه .مامن بزرگش هم پاش درد میکنه و هر چی هم من از باباش میخوام کمتر ببره کو گوش شنوا....

اها اگه خدا بخواد سه روز- 4ام  تا 7 ام اردیبهشت-میریم مشهد و خوشحالم که بعد از 5.5 سال دوباره میرم اونجا.

جدیدا بعد از ظهرها یه یک ساعتی رو پیاده میرم و چون راهش طولانیه اریا رو نمی برم و امروز صبح که خواب بود  سوار ماشینش کردم تا ببرم خونه مامان گلیش.در حالت نیمه بیداری میگه مامان باز رفته پیاده روی و وقتی که گفتم نه منم پسرم کلی خوشحال شد.نمیدونم چرا از پیاده روی من ناراحته، تازه میخواستم والیبالم برم.سوال راستی سیزده به در اریا پا به پای من کوهنوردی کرد و نق نزد ولی تو زمین صاف فکر کنم حوصله اش سر میره و همش میگه خسته شدم.

تصمیم دارم غذای اب پز رو بیشتر تو برناممون بگنجونم چون  کمی سنگینی رو تو قلب و سرم حس میکنم و باید فکری کنم تا انرژی مورد نیاز اریا هم بهش برسه .

امروزم تو هوای افتابی اینجا ماشینو بردم کارواش وقتی برگشتم بارون گرفت لبخند

فعلا

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩۱ - سیمین